عبد المحمد آيتى

250

تحرير تاريخ وصاف ( فارسى )

برنشست و با ساير سپاه خود بايستاد . پس سوينج نوئين و ملايد بيك « 1 » را گفت مدتى است تا در جبين هرقداق و رفقاى او آثار سوء قصد مىبينم آنان در پاسخ گفتند آنچه گمان كرده عين يقين است و اگر حكم شود هم امشب او را بكشيم . شاهزاده گفت در جوار اردو و در جوار لشكر آن هم در چنين هنگامى موجب تفرقهء خواطر باشد . امشب راهها را محافظت بايد كرد و لشكر بيدار و آماده باشد تا فردا اين مهم را از ميان برداريم . بامداد كه هرقداق عازم بارگاه شد چون نزديك اردو رسيد و چشمش بر سپاه افتاد بر وى پوشيده نماند [ 464 ] كه رازى در ميان است . عنان بازگردانيد و عازم خيام خود شد . شاهزاده كس فرستاد كه غازان خان وفات يافته بازگرد تا مراسم عزا اقامه كنيم . اما هرقداق باور نداشت و تمرد كرد . جانى نيز بىتوقف برسيد و به امر شاهزاده نزد او رفت و به رسم مغول فرياد نوحه و ندبه برداشت . هرقداق به مرگ غازان يقين كرد و پيغام فرستاد كه اگر به جان امان مىدهد بازآيم . شاهزاده گفت اگر آيد يا نيايد او را نخواهم بخشيد . هرقداق بگريخت و به كوه پناهنده شد سپاه شاهزاده از پى او روان شد . او به كوهى ديگر گريخت دنبالش كردند . تا او را با اعوان و اعيان در دامن كوهى يافتند كه از آنجا تا بارگاه يك منزل بود همه را بگرفتند . اسماعيل به حضرت شتافت و در باب قتل ايشان اجازه خواست [ 465 ] فرمان شد كه به دست خود او را بكشد . اسماعيل تيغى بزد كارگر نيامد و هرقداق همچنان ايستاده و پشت خميده و دست كشيده ، گردن بداشت تا تيغ ديگر زد و سر از تنش جدا ساخت . تن او را بر گذرگاه سپاهيان افكندند تا همه از روى آن بگذشتند و سرش را نزد شاهزاده بردند . آنگاه حكم رفت تا دو برادر او را نيز كه دو شاخه از آن درخت ملعون بودند به نام تغز « 2 » و الاتمور « 3 » با سه پسر او ملك و عرب و رمضان كشتند و دارائى او و اطرافيانش را غارت كردند و سپس سكزنايب و ارمنىبلا و اتلوتاى شادىشكر را با ساير قوم و عشيرت بقتل آوردند . در اين حال شاه عالم ، دختر سيورغتمش كه زن هرقداق بود و پسرى خرد بنام جهانگير از وى داشت فرزند را نزد شاهزاده آورد كه هرچند اين طفل ، نيك از بد [ 466 ] و دوست از دشمن نمىشناسد اگر خواهى او را بكش و اگر خواهى ببخش ، شاهزاده آن

--> ( 1 ) - چ : ملايديك ( 2 ) - چ : تغر ( 3 ) - چ : شادىسكز